بیچاره نازنین


روزگار دیگر غریب نیست

هر آنچه اتفاق می افتد , تکرار هر آن چیزیست که قبل ها بوده است

تنها شکل افعال عوض شده 

تاثیرش بر مفعولین خیر 


رهایی تو


لایــه ی دوم گلبـــــــرگِ عشقــــــــی تو

شبنم صبحگاهی معلق از کلاهخودِ سرباز نشسته در اتاقکِ نگهبانی به انتظارِ بی پایانِ وصــــل نگاری تو

پر سیمرغ انتهای تیر از چله ی کمان رها شده , به هدایتِ هر آنچه مصلحتِ آن بی جـــــانی تو

امید پیرزنِ چشم انتظار به رجعتِ فرزندِ خردسالِ چـــــهل ســـــــال پـــیشی تو

اولیــن قطراتِ خونِ نابِ جدا شده از قلبِ عاشــــق ز شنیدنِ صدای معشـــوقی تو

سرانگشتِ جنــــــونی تو 

رهــــاتر از رهایــــی تو

آنـــــی که واژه ها در وصفت به التمــــــاس زبانی قراء به گریــــــه می افتند





تقدیم به تویی که شمایی برای همیشه.


وهم نظری



ارجح به قرینه باشد نه آینه ...

در آینه تنها چیز متغییر , چپ و راست است 

که نه این راست , چپ می گردد 

نه چپش راست .


پیش آی


ناخودآکاه از ذهن بیمار اینجانب شخص ویالونیستی عبور کرد 

که به قصد زیارت عزرائیل از خوردن و آشامیدن امتنا ورزید !


یا گرسنگی فشاری دو چندان بر ذهن رمیده ی من آورده است یا عریانی !


حاصل جمع


وجودی و سجودی

تا در قبالش سجده نکنی , وجودش بی معنی است


یقینا از رضایت باشد

نه ریاضت

       صباحی ز ریاضت نخواهد پایید


مرغ طوفان


تپش هایش برای تو ذخیره کرده ام

در توانت بود, بیا و به جریان بیانداز 

رمق تن سرما زده ام را

نفوذ کن تا اعماقش

چیزی را برون بکش , شاید تکه ای جامانده از گذشته ها برای آتی کنون باشد

فلسفه اش را نمی فهمم  

اما یقین دارم چیزی را در جایی متعلق به خود دارم , تعلقی که از وجود نیست , از جسم نیست 

 از جان بر می آید

لاجرم یا به کشتنم می دهد یا حیاتم را تضمین میکند 


سپردمش به طوفان

ساحلش باش


درونیات


همانند روح مادری که به تازگی به جهانی دیگر رجعت کرده باشد 

نگران کودکانم هستم


پریشانی


زیرکی را گفتم: «این احوال بین» خندید و گفت:         «صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی»


یه وقتایی حس میکنم نمیزنه

یا من حس نمیکنم ضرباتشو

بعضی وقتا هم از پشت قفسه سینه می خواد بره بیرون 


زیر زیونی رو آماده نگه داشتم در جیب پشتیم

امید به افتادنش بصورت کاملا بی اراده

نداشتن در هنگام نیاز

رفتن به قصد حیات