مرغ طوفان
تپش هایش برای تو ذخیره کرده ام
در توانت بود, بیا و به جریان بیانداز
رمق تن سرما زده ام را
نفوذ کن تا اعماقش
چیزی را برون بکش , شاید تکه ای جامانده از گذشته ها برای آتی کنون باشد
فلسفه اش را نمی فهمم
اما یقین دارم چیزی را در جایی متعلق به خود دارم , تعلقی که از وجود نیست , از جسم نیست
از جان بر می آید
لاجرم یا به کشتنم می دهد یا حیاتم را تضمین میکند
سپردمش به طوفان
ساحلش باش
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 18:58 توسط کم گو
|
هـــمه عمـــر برندارم سر از این خمـــار مستــــی