تپش هایش برای تو ذخیره کرده ام

در توانت بود, بیا و به جریان بیانداز 

رمق تن سرما زده ام را

نفوذ کن تا اعماقش

چیزی را برون بکش , شاید تکه ای جامانده از گذشته ها برای آتی کنون باشد

فلسفه اش را نمی فهمم  

اما یقین دارم چیزی را در جایی متعلق به خود دارم , تعلقی که از وجود نیست , از جسم نیست 

 از جان بر می آید

لاجرم یا به کشتنم می دهد یا حیاتم را تضمین میکند 


سپردمش به طوفان

ساحلش باش