دار
پایانِ قصّه غارتِ خونینِ باغ بود
بعد از هزار سال که گفتی بهار شد
"سایه"
پایانِ قصّه غارتِ خونینِ باغ بود
بعد از هزار سال که گفتی بهار شد
"سایه"
گاهی باید
هر دو دست در جیب باشد
که با سراشیبی زندگی , سوت زنان کنار آمد
که پا بر روی قالیچه سلیمانی باد بگذارم؛
یا شامگاهی,
شبنم غـنچه های نشکفته پاییزی را به ترانه خوانی شوکران بهاری بگــُمارم؛
همین که نقش دلم به ماه چشمش بیوفتد,
مُجــرمم !
همیشه سوز از نی نیست !
همین هوای اردیبهشت می سوزاند و می گریزد ,
که مبادا کسی سوال کنه که مرهمش را کجا بباید یافت !
همین بهار نارنجی که غنیمت بهشت است ,
بوی حوا می دهد ,
انگبین جاریست هوایش ...
بیچاره مادری که در تنهایی فرزندانش می گریست
تبلیغ است , هر چه هست
برای آینده ای نیامده
پوسته ی شرمگینیست
حکایت سَموریست که لانه اش را با عشق برای سیلاب می سازد !
سیلابی که با اشتیاق جاری شدن میاید !
حیف که عشقی را میروبَد
و می گذرد
به هنگام طوفان
توان بیشتری را باید صرف پارو زدن کرد
نه برای فوتِ محکم تر
به بادبان !
سیه فامی ایام را به گرمای تموز می بخشایم
تفته گیسویی که برای بهشت ِ برین بافته شده
پای درخت گردو , کنار هیاهوی کودکان آینده خوابی دیدم !
خود را در چهره ی بادکنک ِ بنفش ِ دختر بچه ی شادی دیدم
که شادمان در کوچه های زندگی اش,
می چَرخد و خرامان از کوچه ای تنگ به پیچ بعدی و از آن به کوچه ی دیگری می رسد !
بی مهابا از این سو به آنسو
بادکنک به دیوار های کاه گلی با قـِدمت دهه ها برخورد میکند
هر آن به ترکیدنم نزدیک می شوم ! باز می رَوَم ؛ باز می دَوَد
هر روز بزرگ تر می شود و من فرسوده تر !
هر روز جوان تر می شود و من کهنه تر !
در آخرین کوچه ,
روزی آفتابی را دیدم که هر دو شاد بودیم
ولی خسته
او از دویدن و من از آفتاب سوختگی