ضربآهنگ
پای درخت گردو , کنار هیاهوی کودکان آینده خوابی دیدم !
خود را در چهره ی بادکنک ِ بنفش ِ دختر بچه ی شادی دیدم
که شادمان در کوچه های زندگی اش,
می چَرخد و خرامان از کوچه ای تنگ به پیچ بعدی و از آن به کوچه ی دیگری می رسد !
بی مهابا از این سو به آنسو
بادکنک به دیوار های کاه گلی با قـِدمت دهه ها برخورد میکند
هر آن به ترکیدنم نزدیک می شوم ! باز می رَوَم ؛ باز می دَوَد
هر روز بزرگ تر می شود و من فرسوده تر !
هر روز جوان تر می شود و من کهنه تر !
در آخرین کوچه ,
روزی آفتابی را دیدم که هر دو شاد بودیم
ولی خسته
او از دویدن و من از آفتاب سوختگی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 0:59 توسط کم گو
|
هـــمه عمـــر برندارم سر از این خمـــار مستــــی