پای درخت گردو , کنار  هیاهوی کودکان آینده خوابی دیدم !

خود را در چهره ی بادکنک ِ بنفش ِ دختر بچه ی شادی دیدم

که شادمان در کوچه های زندگی اش,

می چَرخد و خرامان از کوچه ای تنگ به پیچ بعدی و از آن به کوچه ی دیگری می رسد !

بی مهابا از این سو به  آنسو 

بادکنک به دیوار های کاه گلی با قـِدمت دهه ها برخورد میکند 

هر آن به ترکیدنم نزدیک می شوم ! باز می رَوَم ؛ باز می دَوَد 

هر روز بزرگ تر می شود و من فرسوده تر !

هر روز جوان تر می شود و من کهنه تر !

در آخرین کوچه , 

روزی آفتابی را دیدم که هر دو شاد بودیم 

ولی خسته 

او از دویدن و من از آفتاب سوختگی