زیرکی را گفتم: «این احوال بین» خندید و گفت:         «صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی»


یه وقتایی حس میکنم نمیزنه

یا من حس نمیکنم ضرباتشو

بعضی وقتا هم از پشت قفسه سینه می خواد بره بیرون 


زیر زیونی رو آماده نگه داشتم در جیب پشتیم

امید به افتادنش بصورت کاملا بی اراده

نداشتن در هنگام نیاز

رفتن به قصد حیات