نمی شود که روز را تا شام

من و خورشید , 

سرگردان ِ کوچه های عریان ِ دلتنگی باشیم و تو از دیده ی ما پنهان !

هر زمان که نزدیکـَت شدیم

با یک نشانه ای , 

تپش قلبی , 

سیاهی رفتن چشمی , 

سست شدن پایی ,

یا چیزی 

صدایمان کن

حتی اگر فروغ خورشید هم به کورسویی تبدیل گردد و عاجز ؛ 

از نیمه راه به سایر کهکشان ها پناه بـَرد از خجلت این درد , 

پریشان وار به سویت می دَوم ...