می آیم
نمی شود که روز را تا شام
من و خورشید ,
سرگردان ِ کوچه های عریان ِ دلتنگی باشیم و تو از دیده ی ما پنهان !
هر زمان که نزدیکـَت شدیم
با یک نشانه ای ,
تپش قلبی ,
سیاهی رفتن چشمی ,
سست شدن پایی ,
یا چیزی
صدایمان کن
حتی اگر فروغ خورشید هم به کورسویی تبدیل گردد و عاجز ؛
از نیمه راه به سایر کهکشان ها پناه بـَرد از خجلت این درد ,
پریشان وار به سویت می دَوم ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 11:49 توسط کم گو
|
هـــمه عمـــر برندارم سر از این خمـــار مستــــی