این آسمان گستاخ 

به کدامین باریکه ی نور چنگ انداخته , نمی دانم !

ولی در عَجَبم  

که چرا فرو نمی ریزد ! 

هر قطره اشکی , می بایست که سُست تـَرَش کرده باشد ! 

به لرزش دلی ! 


زل می زند و نیشخندی بر لب !

با همجنس خودش باید راهی کارزارَش شد ! 

با نوک پرستو های افلاکی , دل آسمان را بشکافیم !