رسوایی
زمانه ی عجیبیست
کــِرمی نشانی دهان ِ عقاب را می گرفت
مادرانی از جنس بلور ,
در ضعف طـِفلان خویش , کودکان همسایه را شیر می دهند
مسافران ِ تـَب دار , راهی ِ جنـوب می شوند
نهنگ های عاشقی را دیدم که از جان دادن ِ انسانی , می گریستند
هیزم های گداخته , بدنبال تکه های خرد شده یخ می گشتند ,
که دَمی سر به شانه هایشان بــِسایند !
اما چگونه عاشقانه هایم را ,
از مسیر نرگس های مست , بابونه های شاد , احساس ناب ؛ منحرف کنم ؟!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 22:14 توسط کم گو
|
هـــمه عمـــر برندارم سر از این خمـــار مستــــی