زمانه ی عجیبیست

کــِرمی نشانی دهان ِ عقاب را می گرفت

مادرانی از جنس بلور ,

در ضعف طـِفلان خویش , کودکان همسایه را شیر می دهند

مسافران ِ تـَب دار , راهی ِ جنـوب می شوند

نهنگ های عاشقی را دیدم که از جان دادن ِ انسانی , می گریستند

 هیزم های گداخته , بدنبال تکه های خرد شده یخ می گشتند ,

که دَمی سر به شانه هایشان بــِسایند !

اما چگونه عاشقانه هایم را ,

از مسیر نرگس های مست , بابونه های شاد , احساس ناب ؛ منحرف کنم ؟!