زمانی که در قفس ِ پوست و جان ِ خود نمی گـُنجَم , چه کنم ؟

نفس , بــَند می آید چه کنم ؟

هر آیینه فرو می ریــزم چه کنم ؟

همیشه پیاده روی , رو به آسمان ِ ابری , چاره ساز نیست !

کم گویی نیز به آتش ِ جان , می دَمــَد !

باید نشست

پیاله ای چای ریخت

نفس عمیقی کشید

و بست ...

چشم ها را