در ترنم لحظات شادی بسر می بردم که شیشه عمرش شکست

تفرق نازیبایی , بهم تنیده شد

غمی که نمی بایست در آن شرایط خلق میگردید

خالقش غریبه ای بی گناه بود که خود نیز تلنگری به شادی نزد

شادی بیچاره  لطیف تر از قانون حزن بود

کریستال های دلش , مویرگ هایی که جریانی را به اجبار تحمل می کرد را پس زد