شکوفه ی غم
در ترنم لحظات شادی بسر می بردم که شیشه عمرش شکست
تفرق نازیبایی , بهم تنیده شد
غمی که نمی بایست در آن شرایط خلق میگردید
خالقش غریبه ای بی گناه بود که خود نیز تلنگری به شادی نزد
شادی بیچاره لطیف تر از قانون حزن بود
کریستال های دلش , مویرگ هایی که جریانی را به اجبار تحمل می کرد را پس زد
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 14:24 توسط کم گو
|
هـــمه عمـــر برندارم سر از این خمـــار مستــــی