X
تبلیغات
کم گـــــو

کم گـــــو

(هجوم افکار)

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و

اشک من ترا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگ این چمن پیوندِ پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشک سالی های پی درپی
تو را از نیمه ره برگشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندم زار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهرۀ افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمۀ جوشان شادی بود و
اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکنده است خواهی رفت
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم
امید روشنائی گرچه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح می خوانم و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت

 

سراینده: فریدون مشیری/ گوینده: فریدون مشیری/ کتاب: ریشه در خاک

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 9:51  توسط کم گو  | 


مشکل نسل ما از خود آزاری به خود آغوشی تبدیل شد .


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:40  توسط کم گو  | 

تنهایی خویش را با به آغوش کشیدن خویشتنه خویش نیز نمیشود تنها گذاشت ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:32  توسط کم گو  | 


بحمدالله خودآموز فرانسه هم دست جوونا زیاد شده
خدا خیرشون بده که بفکر مولتی زبانه شدنه ما هستن
اونور خبری شده شاید و ما بی خبریم ؟
!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 20:38  توسط کم گو  | 


این دنیا را دیگر نمی خواهم 

به تناسخ ایمان آوردم به ناچار...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 11:53  توسط کم گو  | 


در حال احتضار به سر میبرم ...

 مراقبم باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 10:25  توسط کم گو  | 

ایرانسل اس ام اس داد که اعتبار شارژم تا روز تولدمه...

یکی هم از اعتبار عمری که بهش اینقد وابسته هستم خبری بده !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 11:38  توسط کم گو  | 


اگه میشد همه چیزی رو با آنتی هیستامین بند آورد چی میشد !
چیزی رو که باید تموم شه و نمشه ...
چیزی رو که باید نابود شه و نمیشه ...
چیزی رو که بایدسپرده شه به خاطره ها و نمیشه ...
چیزی رو که ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 15:57  توسط کم گو  | 

چه رفته است که امشب سحر نمی‌آید       شــبِ فــراق به پــایــان مگــر نمی‌آیـد

شدم به یاد تو خاموش وآن‌چنان که دگر       فـغـان هـم از دلِ سنگـم به‌در نمی‌آیـد

تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوه‌ی ناز       که در تـصــور از ایــن خــوب‌تــر نمی‌آیـد

جمال یوسف گل چشم تیره روشن کرد       ولــی ز گمـشــده‌ی من خبــر نمی‌آیـد

به سَـر رسیــد مرا دوْر زنـدگانــی و بــاز       بـلای محنــتِ هـجــران به‌سـر نمی‌آیـد

مَنال بلبل مسکیـن به داغ غم زین بیش       کـه نـالـه در دلِ گُــل کــارگــر نمی‌آیـد

ز بــاده فصــل گُلـم توبه مـی‌دهـد زاهـد       ولی ز دسـتِ مـن ایـن کـار بر نمی‌آیـد

شدم به یاد تو خاموش وآن‌چنان که دگر       فـغـان هـم از دلِ سنگـم به‌در نمی‌آیـد

دو روز نـوبـت صحبــت عـزیــز دار رهـــی       که هر که رفـت از ایـن ره دگر نمی‌آیـد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 16:13  توسط کم گو  | 


همیشه از یک مرحله ای به بعد , چشممون به بعضی چیزا حساس میشه که خیلی دیر شده !

مشکل از چشم نیست , ایراد از نوع نگاهه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 14:43  توسط کم گو  |