کم گـــــو

قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما / خرمن سوختگان را به سخن حاجت نیست

 

پای درخت گردو , کنار  هیاهوی کودکان آینده خوابی دیدم !

خود را در چهره ی بادکنک ِ بنفش ِ دختر بچه ی شادی دیدم

که شادمان در کوچه های زندگی اش,

می چَرخد و خرامان از کوچه ای تنگ به پیچ بعدی و از آن به کوچه ی دیگری می رسد !

بی مهابا از این سو به  آنسو 

بادکنک به دیوار های کاه گلی با قـِدمت دهه ها برخورد میکند 

هر آن به ترکیدنم نزدیک می شوم ! باز می رَوَم ؛ باز می دَوَد 

هر روز بزرگ تر می شود و من فرسوده تر !

هر روز جوان تر می شود و من کهنه تر !

در آخرین کوچه , 

روزی آفتابی را دیدم که هر دو شاد بودیم 

ولی خسته 

او از دویدن و من از آفتاب سوختگی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 0:59  توسط کم گو  | 

 

سنگینی عذاب آوریست

که لنگرش را

در اعماق اقیانوس تَـنم دفن کرده !

نسیم صَبایـَش را می خواهد که حــَریر بادبان دلم را

از این طناب پوسیده بدکردار بـُـگسلد 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 22:23  توسط کم گو  | 

 

برای نداشته هایم قصه شب می گــویم

شاید

برای روزی که داشته هایم خاطره شدند

به خلوتَم بیایند و سر به روی موهای بافته ی شان به ستاره باران همین کهشان خودمان بنگرم 

شاید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 21:52  توسط کم گو  | 

 

بس است این آشوب !

چروک های معصوم مغزم را بیش از این منظم نمی کنم !

هرچه خواست شد ! خواسته اش بودم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 11:9  توسط کم گو  | 

 

چه ساده از کنار همه فصول میگذریم

هنوز به سرما نرسیده گرما را به تن خریدیم

بهارنارنج های رسیده را نچیده ؛ تقویم آفتاب پرست را دزدیده ؛ تند تند ورق می زنیم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 14:32  توسط کم گو  | 

 

دسـت تکان میدهم

برای خـاطراتم

بسان عاشقی در جدا شدن ِ قطار ِ معشـوقش از ایستگاه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 9:56  توسط کم گو  | 


به کدامین چلچله ی بهاری می ماند

این صدای محزونم !

به طراوت حضورت,

شاد می خواند,

روزی


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 0:25  توسط کم گو  | 


در این هوای نَم دار

از پذیرش هر شبنمی سرباز می زنند !

تا به نوازش دست های تو خورشیدشان را بیابند

همین شمعدانی ها , 

که سوی هوای تو سر تکان می دهند...



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 18:7  توسط کم گو  | 


ریشه در اعماق دارد این بطالت عصیانگر

این چلچله ی بهاری از پشت دیوارِ فاصله یه چه کار آید ؟

نوید جدایی می دهد طفلک محزون !

می توان لرزش صدایش را شنید 

که نُطق این بهـار  ِکـَر  ِدیکتاتور را در سینه محبوس می دارد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 13:48  توسط کم گو  | 


به هزاران بهانه این ستاره ها را از چشم باد می چیــنم

که مشابهی نباشد

تنها چشمان تو را محتاجم 

که در سیاه چاله دلم , تنهایی ام را بیارآیم


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 16:33  توسط کم گو  | 

مطالب قدیمی‌تر