کم گـــــو

قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما / خرمن سوختگان را به سخن حاجت نیست

 

همیشه سوز از نی نیست !

همین هوای اردیبهشت می سوزاند و می گریزد ,

که مبادا کسی سوال کنه که مرهمش را کجا بباید یافت !

همین بهار نارنجی که غنیمت بهشت است ,

بوی حوا می دهد ,

انگبین جاریست هوایش ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:24  توسط کم گو  | 

 

بیچاره مادری که به تنهایی فرزندانش می گریست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:10  توسط کم گو  | 

 

تبلیغ است , هر چه هست

برای آینده ای نیامده

پوسته ی شرمگینیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:24  توسط کم گو  | 

 

حکایت سَموریست که لانه اش را با عشق برای سیلاب می سازد !

سیلابی که با اشتیاق جاری شدن میاید !

حیف که عشقی را میروبَد 

و می گذرد

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 10:42  توسط کم گو  | 

 

به هنگام طوفان

توان بیشتری را باید صرف پارو زدن کرد

نه برای فوتِ محکم تر

به بادبان  !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 11:16  توسط کم گو  | 

 

سیه فامی ایام را به گرمای تموز می بخشایم

تفته گیسویی که برای بهشت ِ برین بافته شده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:11  توسط کم گو  | 

 

پای درخت گردو , کنار  هیاهوی کودکان آینده خوابی دیدم !

خود را در چهره ی بادکنک ِ بنفش ِ دختر بچه ی شادی دیدم

که شادمان در کوچه های زندگی اش,

می چَرخد و خرامان از کوچه ای تنگ به پیچ بعدی و از آن به کوچه ی دیگری می رسد !

بی مهابا از این سو به  آنسو 

بادکنک به دیوار های کاه گلی با قـِدمت دهه ها برخورد میکند 

هر آن به ترکیدنم نزدیک می شوم ! باز می رَوَم ؛ باز می دَوَد 

هر روز بزرگ تر می شود و من فرسوده تر !

هر روز جوان تر می شود و من کهنه تر !

در آخرین کوچه , 

روزی آفتابی را دیدم که هر دو شاد بودیم 

ولی خسته 

او از دویدن و من از آفتاب سوختگی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 0:59  توسط کم گو  | 

 

سنگینی عذاب آوریست

که لنگرش را

در اعماق اقیانوس تَـنم دفن کرده !

نسیم صَبایـَش را می خواهد که حــَریر بادبان دلم را

از این طناب پوسیده بدکردار بـُـگسلد 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۳ساعت 22:23  توسط کم گو  | 

 

برای نداشته هایم قصه شب می گــویم

شاید

برای روزی که داشته هایم خاطره شدند

به خلوتَم بیایند و سر به روی موهای بافته ی شان

به ستاره باران همین کهشان خودمان بنگرم 

شاید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۳ساعت 21:52  توسط کم گو  | 

 

بس است این آشوب !

چروک های معصوم مغزم را بیش از این منظم نمی کنم !

هرچه خواست شد ! خواسته اش بودم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۳ساعت 11:9  توسط کم گو  | 

مطالب قدیمی‌تر